عماد؛ کم سنّ و سال ترین نویسنده ی ایران زمین

مادر عماد معلم او بود. وقتی کارهای کلاسی بچه ها را با خود به منزل آورد، حیرت کردم. چقدر این بچه های کوچک باذوق بودند. قصه های خوبی نوشته بودند و بعضی از نقاشی ها هم تحسین برانگیز بود. یکی از بهترین کارها، کار عماد بود. عماد داستان خوبی نوشته بود و چون چند سالی در مهد کودک نقاشی کار کرده بود، کتابش به کتابی واقعی می مانست؛ شاید اگر با خط بهتری کتابش را نوشته بود و کمی داستان خود را پردازش کرده بود، کارش زیباتر می شد. نمونه های خارجی این کارها را دیده بودم. چه خوب می شد که می توانستیم در ایران نیز این کار را انجام دهیم. ناگاه جرقه ای در ذهنم زد؛ به عماد قول دادم که اگر قصۀ خوبی بنویسد و نقاشی های بهتری به آن اضافه کند، کتابش را چاپ کنم.

تابستان شد و عماد در تعطیلات تابستان به کلاس خوشنویسی رفت. هر روز که می گذشت، خطش بهتر می شد و بر روی داستانش بیشتر از پیش کار می کرد؛ و صد البته روزی چند بار قولی که به او داده بودم را به من یادآوری می کرد. اواخر تابستان کتابش را آماده کرده بود. تمام داستانش را به خطّ خودش نوشته بود و نقاشی ها را با حوصله ای تمام رنگ آمیزی کرده بود. همه چیز، کار خودش بود و فقط کمی در داستان پردازی از  راهنمایی های مادرش بهره برده بود. ذوق زده شدم. چند روز بعد کاغذهای عماد را برای مشورت نزد دوست هنرمندم، حمیدرضا رحمانی بردم. حمید گرافیست و طراحی چیره دست و صاحب نام است که چندی نزد مرحوم مرتضی ممیز تلمذ نموده و به قول خودمان این کاره است. چون سر حمید همیشه شلوغ بود و به کار گرم، گفتم شاید برای این که دل ما را نشکند، چندتا به به بگوید و در نهایت چند ایراد بگیرد و چند راهنمایی و والسلام. اما حمید کار را با حوصلۀ تمام دید و داستان را خواند و بعد رو به من کرد و گفت: «از نظر گرافیکی، کتاب کار زیادی می برد ولی کار گرافیک آن با من؛ اینم شیرینی آقا عماد. منتظر چی هستی؟ کار رو شروع کنیم.»

حمیدرضا رحمانی

خیلی تعجب نکردم، از حمید بزرگی ها دیده بودم و لطفش همیشه شامل حالم شده بود اما در طول کار، زحمتِ زایدالوصفش مرا شرمنده می کرد. بدون خستگی و با دقت تمام کار می کرد و در حین کار نظرات سودمندی ارائه می نمود تا بالاخره کار بسته شد.  

وقتی کتاب کامل شد، آن را برای اخذ فیپا و چاپ از طریق نشر خودم در تهران، مضراب ، به کتابخانۀ ملّی فرستادم. فیپا صادر شد و حالا مجوز ارشاد لازم بود. مشکلی نبود، کتاب را به ارشاد بردم ولی با تعجب پس از چند روز اعلام کردند که با نشر آن مخالفند و برای همین از صدور مجوز امتناع نمودند. اوّل ایراد گرفتند که ما نقاشی کودکان را چاپ نمی کنیم؛ بزرگسالی ماهر کتاب را نقاشی کند تا مجوز بدهیم. هرچه با بخش کتابِ ارشاد کلنجار رفتم که همۀ ارزش کتاب به این است که این کار، تماماً توسط یک کودک انجام شده است و نمایانگر توانمندهای یک کودک است چه به لحاظ خط و نقاشی، و چه از نظر قصه و خیالپردازی؛ زیر بار نرفتند. گفتند خط و داستانِ کتاب مشکلی ندارد ولی نقاشی ها باید عوض شود. قبول نکردم و شروع به نامه نگاری با مدیرکل کتاب و دیگر مسئولان بخش کتاب ارشاد کردم. چندی بعد اعلام کردند اساساً ما با چاپ کتبی که توسط کودکان نوشته شده باشد، مخالفیم.

 مشکل بیشتر شده بود. بعد از این همه زحمت، به بن بست برخورده بودیم. چاپ نشدن کار و نا امید کردن پسرم در صورت عدم چاپ کتاب، آزارم می داد. مأیوس نشدم و دست از تلاش نکشیدم زیرا برای چاپ کتاب استدلال داشتم. با مدیرکل کتاب ارشاد ملاقات کردم، سودی نبخشید. می گفت اگر کتاب را چاپ کنیم فردا همه کتاب می سازند و به اسم بچه هایشان چاپ می کنند. یا این که به بچه هایشان فشار می آورند تا کتاب بنویسند و به این صورت آن ها را دیوانه می کنند مثل فلانی. مثال هم می آورد. یا این که باعث می شود بچه هایی که نمی توانند کتاب بنویسند، تحقیر می شوند. از این جور استدلال ها. من برای او و سایر مسئولان بخش کتاب صد جور استدلال آوردم که این نوع کتاب ها در خارج کشور نه تنها چاپ می شود بلکه حمایت هم می شود. حتی نمونۀ داخلی آن را که از طرف یونسکو به عنوان کتاب سال معرفی شده بود را برایشان مثال آوردم.  می گفتم چرا استعداد دانش آموزان و کودکان را نادیده می گیرید؟ چرا آن ها را از کودکی با خواندن و نوشتن به صورت عمیق و اساسی درگیر نکنیم؟ و . . . اما کار به جایی نرسید. روزی با نا امیدی در حال ترک ساختمان ارشاد بودم که کسی گفت بخشنامه های صادره ازجمله بخشنامۀ ممنوعیت کتب تألیف شده توسط کودکان، هنوز به صورت هماهنگ و یکپارچه ارسال و اجرا نمی شود و برای همین در بعضی از استان ها و شهرها، دست ادارات ارشاد برای چاپ کتب بازتر است. با دوستی در قم تماس گرفتم و او مرا به ناشری وصل کرد. قرار شد مجوزهای لازم اخذ شود. دل توی دلم نبود. چندان امیدی به چاپ کتاب نداشتم. روزی با ناباوری از پشت خط تلفن، شنیدم که مجوزهای لازم دریافت شده و کتاب آمادۀ چاپ است. نه فقط برای اخذ مجوز، بلکه برای این خوشحال بودم که کتاب عماد می تواند گرمی بخش دست های کوچکی شود که توان آنها نادیده گرفته می شود. « قصّه ی شیرین کلاس اول » حکایت استعدادهایی است که اگر با نگاه دقیق و علمی نگریسته شود، می تواند احیا کنندۀ روحیۀ خودباوری گردد.

/ 2 نظر / 193 بازدید
حمید رضا رحمانی

آینده ای درخشان برای عماد عزیز و جناب عبدلی گرامی آرزومندم

حمید رضا رحمانی

آینده ای درخشان برای شما و عماد عزیز آرزومندم