برادرم؛ داود (زندگینامه)

به علت بافت مذهبی خانواده، به مسائل دینی و انجام تکالیف شرعی اهتمام خاصی داشت. اغلب در نمازهای جماعت و مراسم دعا و نیایش که در مسجد محل تشکیل می شد، شرکت می نمود. همچنین در هیأت های مذهبی؛ ازجمله هیأتی که پدرم خود یکی از بنیانگذاران او بود حضوری فعال داشت. تحت تأثیر این جلسات، و در اثر ممارست و جدیت در فراگیری زبان عربی، مؤانستی خاص با قرآن و نهج البلاغه پیدا نمود. گرایشات ضد رژیم در خانواده و شرکتش در سخنرانی های مذهبی، موجب شد تا به سرعت راه خود را پیدا کند. روزی در مسجد محل، چشمش به رسالۀ عملیۀ رنگ و رو رفته ای افتاد و کنجکاوی اش را برانگیخت. روح الله موسوی خمینی کیست؟ گویا قبلاً اسم او را در بعضی از مجالس و محافل مذهبی شنیده بود اما سؤال های بیشتر او دربارۀ حاج آقا روح الله، باعث نگرانی و دلهرۀ کسانی می شد که از آن ها پرسش می نمود. پس از چندی پاسخِ پرسش های متعدد  خود را دربارۀ حاج آقا روح الله یافت و به خیل مریدانش پیوست.

در تمام دورۀ متوسطه، شاگرد ممتاز بود. علاقه به زبان انگلیسی و شرکت در کلاس های آموزش آن، تسلط نسبی او را به این زبان فراهم آورد. علاوه بر مطالعۀ منظم و برنامه ریزی شده، فعالیت های ورزشی بخش اعظم وقت او را پر می کرد. شنا، ژیمناستیک، وزنه برداری و والیبال جزو رشته هایی بود که پیگیری می کرد اما والیبال را به صورت حرفه ای ادامه می داد، به طوری که یکی از اعضای مؤثر تیم والیبال تاج (استقلال) و باشگاه دیهیم شد.

با اوج گیری مبارزات مردم مسلمان به رهبری حضرت امام خمینی(ره) به صف مبارزان پیوست و در پخش اعلامیه های ایشان و شرکت در تظاهرات ضد رژیم حضوری پر رنگ داشت. با عدم تسلیم برخی از سران رژیم ستم شاهی و نظامیان مزدور، اشغال پادگان های نظامی و کلانتری ها توسط انقلابیون ناگزیر شد. داود در برخی از آن ها حضور داشت. پس از تشریف فرمایی امام به ایران و پیروزی انقلاب، حراست از این نهال نو پا ضروری بود. سنگربندی کوچه های محل، خصوصاً حفاظت از مساجد که اینک به پایگاه انقلاب بدل شده بودند ، از کارهایی بود که با مشارکت بچه های انقلابی صورت می گرفت؛ داود نیز پای ثابت این مسائل بود. 

در خرداد سال 1358، دیپلم خود را در رشتۀ علوم تجربی با رتبۀ اول اخذ نمود و در کنکور سراسری همان سال شرکت کرد و در دانشگاه مشهد قبول شد اما علاقه به رشته ای غیر از آنچه که در آن پذیرفته شده بود، وقوع انقلاب فرهنگی و حساسیت های زمان باعث شد تا به فعالیت های انقلابی توجه بیشتری نشان دهد. همراه با مردم و به اتفاق نیروهای جهاد سازندگی، در برداشت محصولات کشاورزی مشارکت می نمود. پس از چندی به فکر عضویت در نهاد تازه تأسیس سپاه پاسداران افتاد اما به این نتیجه رسید که ارتش به جوانان انقلابی احتیاج بیشتری دارد؛ پس خدمت در ارتش را برای تحقق اهدافی که در سر می پروراند، انتخاب نمود. 

در نیمۀ دوم سال 1359 لباس خدمت وظیفه بر تن کرد. آغاز جنگ تحمیلی و از هم پاشیدگی ارتش، به تربیت نیروهای ماهر احتیاج داشت. به همین منظور پس از گذراندن دورۀ آموزش عمومی، دورۀ کاربری سلاح های نیمه سنگین را نیز گذراند و پس از آن به جبهه های غربی اعزام شد. پادگان ابوذر محل استقرار یگانی بود که در آن عضویت داشت؛ تیپ 3، گردان 101 (گردان امید)، گروهان 3 (گروهان شهید باانصاف).

علاوه بر جنگ با دشمنان بعثی، با برادران سیاسی ایدئولوژیک ارتش و برادران سپاه همکاری تنگاتنگی داشت؛ به طوری که با همراهی برادران سپاهی، ازجمله شهید غلامعلی پیچک، در مقابل افکار انحرافی و کارشکنی های بنی صدر ایستادگی می نمود و به ترویج خط امام و نیروهای اصیل انقلابی مبادرت می ورزید. در جبهه با استفاده از  جعبه های خالی مهمات و از راه خرید و جمع آوری کتب متعدد، کتابخانه ای احداث کرده بود و با طراحی فرم های انتخاباتی، در انتخاباتی که پس از فرار بنی صدر برگزار شد، مشارکت فعال رزمندگانِ اسلام را در این فریضۀ مهم هموار ساخت.

در فتوح مختلف، ازجمله فتح بازی دراز در کنار رزمندگان اسلام بود تا اینکه در عملیات مشترکی که ارتش و سپاه برای باز پس گیری بخش هایی از سرزمین اسلامی مان در بیستم آذرماه 1360 انجام دادند به فیض شهادت رسید. گلوله ای کاری به پهلویش اصابت کرد و شدت جراحت او را زمین گیر نمود. در عقب نشینی ناخواسته، همرزمانش در تلاش بودند تا او را به محل امن تری منتقل نمایند اما او نمی خواست آن ها را به زحمت و سختی بیندازد و حرکتشان را کُند نماید. گفته بود مرا زمین بگذارید و به فکر نجات خود باشید. آخرین توصیۀ او به دوستان همرزمش که او را با چشمان گریان وداع می نمودند این بود: « امام را تنها نگذارید.»   

 

برای داود؛ به قلم علیرضا صفی


                                           بسم الله الرحمن الرحیم     

اینجانب علیرضا صفی در رژیم ستم شاهی با شهید داود عبدلی دوست و یارصمیمی بودم که با اوج گیری  مبارزات علمای بیداردل و مردم و نسل جوان آن روز، در فعالیت های دینی و سیاسی به اتفاق هم شرکت می کردیم و در تظاهرات مکرر آن زمان حضوری فعال داشتیم و پای منبر علما و سخنرانان مذهبی سیاسی ضد رژیم حاضر می شدیم تا اینکه انقلاب پس از ورود حضرت امام خمینی به پیروزی رسید. شهید داود آنقدر شیفتۀ حضرت امام شده بود که سر از پا نمی شناخت و از پیروان واقعی ایشان بود و در تمام سخنرانی های حضرت امام  شرکت می کرد و همیشه در تبعیت از امام مشوق من بود.

 شهید داود از اولین کسانی بود که به دلیل رصد افکار و تفکرات تمام مذهبیون و سیاسیون پی به ماهیت بی دینی بنی صدر بُرد و از افشاگری شهید دکتر حسن آیت حمایت می کرد و ایشان را در آن زمان فردی متفکر و دانشمند  می دانست. داود نیز همیشه با کفر و نفاقِ زمانه در ستیز بود و با چنین عقایدی، با منطقِ قوی و محکم به بحث و گفتگو می پرداخت.

 آن زمان هر دو ما به اتفاق در مراسم مذهبی شرکت می کردیم؛ حتی الامکان سعی می کردیم نماز جماعتِ صبح را در مسجد النبی نارمک به امامت حاج آقا موسوی کاشانی بجا آوریم و قریب به اتفاق به میعادگاه نمازهای جمعه می رفتیم. یکی از آن روزها که به نماز جمعه رفته بودیم، شهید داود با اشاره به برادرانی که از جایگاه نماز جمعه حفاظت می کردند به من گفت: می بینید آنها عضو سپاه پاسداران هستند که به فرمان حضرت امام در سال 58 تشکیل شد، بیا برویم عضو این سازمان شویم چراکه اعضای آن از افراد متدین، مذهبی و دوستدار انقلابند. من پذیرفتم و به اتفاق هم به مرکز عضویت سپاه رفتیم و درخواست دادیم. برادران فرم هایی به ما دادند که آن ها را تکمیل کردیم و کپی مدارک شخصی را ضمیمه نموده،  تحویل دادیم. آن ها گفتند ظرف یک هفته پس از ارزیابی و تحقیقات محلی نتیجه به شما منعکس خواهد شد.

 در این فاصلۀ زمانی شهید داود با اندیشه ای که داشت به این نتیجه رسید که سپاه به اندازه کافی افراد متدین و مذهبی دارد؛ باید عده ای از همین افراد جذب ارتش شوند تا ارتش هم اقتداری پیدا کند. از این رو تصمیم گرفت خدمت خود را در ارتش بگذراند. این بود که هر کداممان به یک سازمان نظامی مجزا پیوستیم.

 پس از گذشت یک ماه، جنگ تحمیلی آغاز شد و هر دو به مناطق جنگی جبهه های غرب اعزام شدیم. شهید داود به خطوط سرپل ذهاب و ارتفاعاتِ بازی دراز اعزام شد و من به گیلان غرب و ارتفاعات بانسیران و چُغالوند. یک روز وقتی که از خط مقدم جهتِ استراحت به عقبۀ جبهه برگشتم، تصمیم گرفتم به یگان خدمتی شهید داود بروم و دیداری تازه کنیم. پس از خوش و بش های متعارف گفت: تو کجا، اینجا کجا؟ به هر حال سعادتی بود که نصیب شده بود. بسیار خوشحال بود از اینکه به منطقه اعزام شده است. انسانی با اراده و محکم و استوار بود و پایبند به ارزش های دینی. او حفظ نظام اسلامی را از اوجب واجبات هر فرد مسلمان و مصداق واقعی جهاد فی سبیل الله می دانست و مرا هم در این راه تشویق می کرد و می گفت انشاالله یک روز پیروز این میدان خواهیم بود. دیدار خوبی بود. از هم جدا شدن سخت بود ولی چاره ای جز این نداشتیم؛ تا هوا روشن بود می بایست به یگان مربوطه برمی گشتیم.

 پس از گذشت چند روز سپاه و ارتش تصمیم مشترک گرفتند عملیاتی را  جهت باز پس گیری مناطق اشغال شده آغاز کنند. در این عملیات مناطق مهمی آزاد شد و پادگان نظامی ابوذر از تیررس دشمن دور شد و خط های مقدم جدیدی شکل گرفت. در این عملیات تعدادی از افراد سپاه و ارتش مجروح و یا به شهادت رسیدند و ازجملۀ این شهدا، شهید داود عبدلی بود که به فیض شهادت نائل شد. بدن مطهر ایشان ماهها زیر تیررس دشمن قرار گرفت به طوری که هر گاه نیروهای امدادی تلاش می کردند بدن مطهر شهدا را به عقب بیاورند با آتش سنگین دشمن مواجه می شدند و این کار به ثمر نرسید تا اینکه در عملیات های بعدی، آن مناطق آزاد شد و نیرو های امدادی توانستند بدن مطهر شهدا را به خانواده های محترمشان تحویل نمایند. روحش شاد.                                                                       

                                                                   علیرضا صفی

                                                                   تهران. شانزدهم آذرماه 1393

/ 1 نظر / 38 بازدید
پیروز

روحش شاد و یادش گرامی