باتیس؛ مدافع غزه

جمعیت آن حدود یک و نیم میلیون نفر است که تماماً فلسطینی هستند. به عبارت دیگر بالاترین تراکم جمیتی در این نقطه از جهان قرار دارد. از سال 2007 میلادی که گروه انقلابی «حماس» کنترلِ غزه را به دست گرفت، این منطقه از طرف نیروهای غاصب صهیونیستی در محاصرۀ کامل قرار دارد و چندین بار نیز شاهد هجوم وحشیانۀ نژادپرست های اسرائیلی بوده است؛ به طوری که صدها زن و کودک بی گناه در این حملات به درجۀ شهادت رسیدند. اینک، بارِ دیگر غزه شاهد به خاک و خون کشیده شدن انسان های بی گناه و هولوکاستی تمام عیار است. امید است به زودی  مسلمانان و آزادیخوهانِ جهان با کمک یکدیگر به حیاتِ کثیفِ این آدم خوارانِ نژادپرست خاتمه داده، منطقۀ خاورمیانه را از لوث این غدۀ سرطانی پاک نمایند.

با مطالعۀ متونِ تاریخیِ ایرانِ باستان و مرور حوادثِ تاریخ هخامنشیان، به نام دو سردار بزرگِ هخامنشی برمی خوریم که جلوی هجوم سپاهیانِ غارتگر و متجاوزِ اسکندر مقدونی، جوانمردانه ایستادگی کردند و نام نیکی از خود در تاریخ ایران زمین برجای نهادند. یکی از این دو سردار میهن دوست و وظیفه شناس « آریو بَرزَن » و دیگری« باتیس » یا « بِه تیس » می باشد. «آریو بَرزنِ» نامدار، مدافعِ بند پارس بوده و «به تیس» کوتوالِ غزه(دژبان، قلعه دار ). شرح دلاوری های «آریو برزن» تا حدودی شناخته شده و زبانزدِ خاص و عام است اما شجاعت و بی باکی «به تیس» و ماجرای مقاومت او از دژِ غزه کمتر بیان شده است. این سربازِ غیرتمندِ ایرانی، در زمانِ داریوشِ سومِ هخامنشی که غزه مورد تهدید سپاهیان مقدونی قرار گرفت، دلاوری ها از خود بروز داد و پس از هلاکتِ شمارِ زیادی از سپاهیانِ دشمنِ متجاوز و مقاومتی سرسختانه، بی آنکه کوچکترین تردیدی در هدف خویش که همانا دفاع از خاک میهنِ عزیز بود، و بدونِ سرخم کردن مقابلِ دشمنِ غدار، جان به جان آفرین تسلیم نمود. او که ساعاتی قبل از مرگ به دست دشمن اسیر شده بود هرگز از خود ضعفی نشان نداد و ضجه ای نکرد، بلکه با سرسختی و سکوتِ خود، حسرتِ آه را بر دل اسکندر نهاد. در ذیل شرح محاصرۀ غزه و مقاومت جانانۀ ایرانیان و اعرابِ تحتِ فرماندهی سردارِ بزرگِ ایرانی-  باتیس - که به قلم مرحوم حسن مشیرالدوله (پیرنیا) به تصویر کشیده شده را از نظر می گذرانیم:

 

عزیمتاسکندربهغزه

اسکندر پس از تسخیرِ «صور» به سردار خود«هِفس تیون» امر کرد با بَحریۀ مقدونى سواحل فینیقیه را  طى کند و خود عازمِ «غزه» گردید. در این موقع که بازی هاى یونانى در ایستم(Isthme) شروع شده بود، یونانی ها سُفرائى با تاجى از زر از طرف تمام یونان نزد اسکندر براى تبریک بهره مندی هاى او فرستادند، ولى باید در نظر داشت که چندى قبل از آن، همان یونانی ها از عدم پیشرفت هاى جنگ مقدونی ها در «صور» مشعوف بودند، زیرا امیدوار گشته بودند به این که به زودى خودشان را از قید مقدونیه خلاص خواهند کرد.

 

محاصرۀغزه

غَزَه قلعه اى بود در کنار دریاى مغرب به مسافت 150 میل در جنوب صور. این شهر از شهرهاى عمدة فلسطین به شمار می رفت و سَفاینِ زیاد و تجارت مهمى داشت. نفس شهر به قدر دو میل در ساحل امتداد می یافت و بر تپه اى به ارتفاع 60 پا قرار گرفته بود. آریّان گوید: «غزه به مسافت 20 اِستاد (3700متر) از دریا واقع و ته دریا در اینجا پر از لاى بود. براى رسیدن به شهر می بایست از روى ماسه عبور کنند و این کار اشکالاتى داشت.

کوتوالِ (دژبان) این قلعه در این وقت خواجه اى بود «به تیس» نام (‌Betis) (آرّیان، او را «باتیس» Batis، ولی پُلوتارک و دیودور و غیره، «به تیس» نامیده اند). این شخص نسبت به شاهِ خود بسیار صادق و با وفا بود و با ساخلو(گروهی از سربازان که در مکانی اقامت کنند و به حفظ آن مأمورند؛ پادگان) کمى خندق ها و استحکامات وسیع را حفظ می کرد.» شرحِ جنگ هاى اسکندر را در  این جا چنین نوشته اند[1]: اسکندر پس از آن که موقعِ شهر را با استحکامات آن تفتیش کرد، بر اثر عقیدة مهندسین خود مصمم شد که از بیرون نقبى به طرف قلعه بزنند. جهت این بود، که دریا در اینجا ماسة زیاد به ساحل می افکند، خاک سست بود و به علاوه سنگ هاى بزرگى در اینجا نبود که مانع از نقب زدن گردد.

مقدونی ها از طرفى که ایرانی ها نمی توانستند مشاهده کنند، شروع به زدن نقب کردند و اسکندر براى مشغول داشتن ساخلو دستور داد ادواتِ محاصره را به دیوارهاى قلعه نزدیک کنند و سپاهیان او به جنگ بپردازند. در کار نقب زدن، رِخوتِ زمین باعث اشکالاتى براى مقدونی ها گردید و چون بُرج هاى چوبین در خاک فرو می رفت و تخته هاى آن می شکست، سپاهیان مقدونى نمی توانستند به آسانى بُرج ها را عقب برند. بنابراین محصورین، عده اى از مقدونی ها را کشتند و اسکندر حکم عقب نشینى داد، ولى روز دیگر امر کرد سپاهیانِ او قلعه را تنگ محاصره کنند.

در این موقع به قول پُلوتارک کلاغى در هوا پدید آمده، خاکى را که در چنگال گرفته بود، رها کرد و آن به سر اسکندر ریخت، بعد کلاغ رفت و بر برجى که آن را با قیر اندوده بودند، نشست و پرهایش به قیر چسبید، چنانکه دیگر نتوانست بلند شود و سپاهیان غزه آن را گرفتند. این قضیه توجه  مقدونی ها را جلب کرد و اسکندر از غیب گوى خود « آریستاندر» خواست که این قضیه را تعبیر کند. او گفت که قلعه تسخیر خواهد شد ولى ممکن است که اسکندر مجروح گردد. بر اثر این تعبیر اسکندر به لشکرِ خود فرمان داد عقب نشیند. از این واقعه ساخلو غزه را دل قوى گردید و بر اثر آن سپاه از شهر بیرون آمده به مقدونی ها حمله کرد، ولى همین که مقدونی ها برگشتند، ساخلو ایستاد. چون جنگ درگرفته بود، اسکندر جوشن خود را پوشید (چنانکه نوشته اند، ندرتاً آن را می پوشید) و به صفوف اول شتافته، مشغول جنگ شد. در این موقع عربى که یکى از سپاهیان غزه بود، شمشیر خود را در پشتِ سپر پنهان کرد و چنین وانمود که از قلعه فرار کرده و می خواهد به اسکندر پناهنده شود و همین که به اسکندر نزدیک شد، به زانو درآمد. اسکندر به او گفت، بلند شو و در صف سپاهیان من درآى، ولى او در این حال با تردستى شمشیر را به دستِ راست گرفته، خواست ضربتى به سر اسکندر وارد آرد. اسکندر سر خود را عقب برده، ضربت را رد کرد و با شمشیر، دستِ عرب را انداخت. پس از این قضیه اسکندر پنداشت که تعبیر غیب گو واقع شده و دیگر خطرى براى او نیست. بنابراین با حرارت مشغول جنگ گردید، ولى در میانِ گیر و دار، تیرى از طرف ساخلو شهر به جوشن اسکندر آمد که آن را درید و به شانۀ او فرو نشست. فیلیپ، طبیب اسکندر، فوراً حاضر شده، تیر را از گوشت بیرون کشید و خون فوران کرد، زیرا تیر به عمق نشسته بود. این قضیه باعث وحشت و حیرت مقدونی ها گردید، زیرا تا آن زمان هیچ ندیده بودند که تیرى جوشنِ محکمى را مانند جوشنِ اسکندر بدرد و این قدر در گوشت فرو رود. به حُکم اسکندر جراحتش را  بستند، ولى دیرى نگذشت که خون باز فوران کرد و درد شدت یافت، بعد به زودى آماسى در زخم پدید آمد، خون اسکندر سرد شد و بر اثر این حال، اسکندر از پاى درآمد و نزدیکانش او را در آغوش کشیده به اردو بردند. به تیس دژبان غزه، چون احوال اسکندر را چنین دید. پنداشت که او کشته شده و به شهر درآمده، مژدۀ فتح  را منتشر ساخت.

 

تسخیرغزه

پس از آن اسکندر منتظر التیامِ کاملِ زخم خود نشده، امر کرد خاکریزى بسازند که بلندتر از دیوار قلعه باشد و به واسطۀ نقب هایی که زده بودند از چند طرف به قلعه هجوم آرند. ارتفاع این خاکریز 200 و محیط پایۀ آن 1200 پا بود (این وسیله را براى گرفتن قلعه اى، کلدانی ها از عهود قدیمه به کار می بردند). ساخلو غزه نیز بر جِدّ خود افزوده، استحکامات جدیدى ساخت ولى نتوانست دیوار را به قدرى بلند کند که به بلندى برج هایی که مقدونی ها روى خاکریزها بنا کرده بودند، برسد. بنابراین تیرهاى مقدونی ها به درون قلعه افتاده، باعثِ زحمت محصورین می گردید ولى این قضیه باز چندان در احوال روحى محصورین مؤثر نبود، اما وقتى که مقدونی ها موفق شدند که با نقب ها قسمتى از دیوار قلعه را خراب کرده، معبرى به شهر بیابند، ساخلو دچار زحمت و مرارت فوق العاده گردید. اسکندر به شخصه در صفوف اول جنگ می کرد و وقتى که پیش می رفت، سنگى به ساق پاى او خورد. او از این پیش آمد، که در محاصرة این شهر دو سانحه برایش روى داده بود، خشمناک گردید و تکیه به زوبینى داده، به حمله و جدال در صفوف سپاه خود مداومت داد. به تیس با نهایت دلاورى و شجاعت جنگ کرد و با وجود این که زخم هاى زیاد برداشته بود، دست از جدال نکشید.

چون حملات مقدونی ها شدیدتر شد، همراهان به تیس از اطراف او بپراکندند و او با وجود این که تنها ماند، دست از جدال نکشید. در این حال مقدونی ها او را تیرباران کردند و او از کثرت زخم ها و خونى که از او می رفت، بیحال شده، به دست دشمن افتاد. اسیر را بی درنگ نزد اسکندر بردند و او در حالى که از شادى در پوست نمی گنجید، به کوتوالِ دلیر چنین گفت: «به تیس، تو چنان نخواهى مرد که می خواستى و باید حاضر شوى آن چه را که براى رنج و تعبِ اسیرى می توانند اختراع کنند، تحمل کنی.» کوتوالِ شیردل در اسکندر خیره نگریسته، ساکت ماند و اسکندر در این حال رو به مقدونی ها کرده گفت: «ببینید این مرد چقدر لجوج است، آیا زانو به زمین زده؟ آیا کلمه اى که دلالت بر اطاعت کند، گفته؟ اما من به خاموشى او خاتمه خواهم داد و اگر نتوانم به هیچ وسیله او را به حرف آرم، لااقل ناله هایش خاموشى او را قطع خواهد کرد.» چون به تیس به تهدیدات اسکندر وقعى ننهاد و باز خاموش ماند، خشمِ اسکندر به زودى به حد دیوانگى رسید و با وجود این که می دید اسیرش در حال نزع است، حکم کرد پاشنه هاى پاى او را سوراخ کرده تسمه اى از چرم از این سوراخ ها گذرانیدند، بعد رشته ها را به اَرّابه اى و اَرّابه را به اسب هایی بسته، دور شهر کشیدند تا به تیس جان بداد» پس از آن اسکندر به این عملِ ننگینِ خود اکتفا نکرده، به آن بالید و گفت: «من از آشیل[2] که سر سلسلة نیاکان من است، پیروى می کنم».

 در جنگ هاى غزه تقریباً ده هزار نفر ایرانى و عرب کشته شدند ولى از مقدونی ها هم عده اى زیاد مقتول گشتند، زیرا اسکندر پس از تسخیر این شهر« آمین تاس» را به مقدونى فرستاد تا سپاهیان جدید براى او  آرد. از اینجا نیز معلوم است که او به سپاهیانِ بومى اطمینان نداشته.

 محاصرة غزه در تاریخ داراى اهمیت است، ولى باید دانست، که نه از جهت اهمیتِ خود شهر، بل از این جهت که اسکندر در اینجا دو دفعه زخم برداشت و کوتوالِ قلعه توانست دو ماه در زیر دیوارهاى این قلعه، اسکندر و قشونِ فاتحِ مقدونى را معطّل کرده، دو دفعه جانِ اسکندر را در خطر اندازد؛ و نیز باید در نظر داشت که رفتار اسکندر با به تیس، این دژبانِ وظیفه شناس را نامی تر کرده.  به تیس را بعضِ مورخین، عرب دانسته اند و اکثر ساخلو ها نیز عرب بوده اند[3].


1. . آرّیان کتاب 2، فصل 7، بند 10 - دیودور، کتاب 17 ، بند 48 – کَنت کورث، کتاب 4، بند 6- پُلوتارک، کتاب اسکندر، بند 35

2. آشیل(Achille) پهلوان داستانى یونان است که در جنگ ترووا رشادت ها ابراز و تقریباً همین رفتار را با هکتور، دلاور ترووا، کرده بود. اسکندر نژاد خود را از جمله به او می رسانید.

3. پیرنیا حسن(مشیرالدوله)، تاریخ ایران باستان، تهران، دنیای کتاب، چاپ هشتم، 1375، جلد دوم، ص51-1347.

 

/ 2 نظر / 33 بازدید
خرید ساعت مچی

با سلام انصافا سایت زیبایی دارین.این رو جدی میگم... دوست داشتین به فروشگاه من هم سر بزنید همه ی محصولات 70 درصد زیر قیمت بازار عرضه شده اند دیدنشون ضرر نداره این ادرسشه nikimarket.ir امیدوارم موفق باشین.

علیرضا صفی

سلام از اینکه بیاد ما هستید ومرا از مکتوبات ارزنده خود مطلع میکنید تشکر میکنم . انشااله دین حق پیروز است با تایید بقیه اله الاعظم