شب آخر

وی همچنین مقام افتا و قضا، نقابت طالبیان و وزارت را که از سوی مستنصر -  خلیفۀ عباسی -  به وی پیشنهاد شده بود، رد کرد. ابن طاووس پس از حله 15 سال در بغداد زیست و سپس به همراه خانواده راهی نجف اشرف شد و سالیانی چند در جوار بارگاه نورانی مولای متقیان علی علیه السلام سکنی گزید. پس از آن 3 سال در کربلا و باقی عمر را در سامرا به سر برد؛ هرچند به بغداد و حله نیز رفت و آمد می نمود. در سال 656 هـ . ق بغداد مورد هجوم مغولانِ خونخوار قرار گرفت. هلاکوخانِ مغول فرمان داد دانشورانِ شهر در مدرسۀ المستنصریه حاضر شوند و دربارۀ این پرسش که « آیا فرمانروای کافرِ عادل برتر است یا مسلمانِ ستمگر» حکم دهند. رضی الدین از جای برخاسته، برتر بودن فرمانروای کافرِ عادل را تأیید کرد. در پی او دیگر فقیهان نیز به تأیید حکم پرداختند. فرمانروای مغول در دهم صفر 656 سیّد را فرا خوانده، امان نامه‌ای برای او و یارانش صادر کرد. سیّد که در پی راهی برای بیرون بردن مؤمنان از پایتخت بود، هزار تن را گرد آورده، با حمایت سربازانِ هلاکو آنان را به حِلّه رساند و در نخستین فرصت، به پایتخت بازگشت تا شاید مؤمنی را از دردی برهاند یا بی‌گناهی را از کیفر رهایی بخشد. در این روزگار هلاکو از وی خواست مقام نقابتِ علویان را بپذیرد. رضی الدین که در آغاز این پیشنهاد را رد کرده بود با شنیدن پیامدهای رد درخواستِ هلاکوخان از زبان خواجه نصیرالدین طوسی، ناگزیر این مقام را پذیرفت و برای بیعت علویان مراسم ویژه‌ای برگزار کرد.  سه سال پس از آن، در بامداد دوشنبه سال 664 روان الهی اش به آسمان پرکشید.

تعداد تألیفات او را بیش از 60 عنوان ذکر کرده اند که لهوف یا مَلهوف علی قتلی الطُفوف یکی از آن هاست. شاگردانش را نیز بسیار دانسته اند که از این میان می توان به آیت الله الکبری جمال الدین حسن بن یوسف بن مطهر( علامه حلّی ) و پدر ایشان ( شیخ سدیدالدین یوسف بن علی مطهر ) اشاره کرد. لازم به ذکر است که تفسیر معروف «شواهد القرآن» از برادر کوچکتر او سیّد احمد می باشد. [ 1و2]

در این نوشتار به بازخوانی آخرین شب حیات مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام، سخنان، حالات حضرت و راز و نیاز وی با معبودش از کتاب لهوف سیّد بن طاووس می پردازیم که توسط مرحوم حجت الاسلام عبدالرحیم عقیقی بخشایشی(1322بخشایش تبریز – فروردین 1391 قم)  ترجمه و منتشر گردیده است. نامبرده از شاگردان بنام حضرت امام خمینی(ره)، مرحوم علامه طباطبایی، شهید آیت الله مرتضی مطهری و مرحوم آیت الله العظمی آخوند ملا علی معصومی همدانی است که علاوه بر تألیفات متنوع و متعدد و تربیت شاگردان علوم دینی، مدیریت انتشارات نوید اسلام قم را نیز برعهده داشتند. مرحوم عقیقی بخشایشی مترجم قرآن کریم و مؤلف بیش از 150 جلد کتاب در شاخه های مختلف علوم دینی و تاریخ اسلام است. علاوه بر این، ده ها مقاله نیز از ایشان به چاپ رسیده که مهم ترین آن ها در نشریۀ وزین حوزۀ علمیۀ قم – مکتب اسلام – درج گردیده است. حجت الاسلام بخشایشی در روز 17 فروردین ماه 1391 در قم درگذشت و در روز جمعه 18 فروردین پیکرش پس از طواف به دور بارگاه ملکوتی حضرت معصومه(س) با اقامه نماز توسط آیت الله العظمی جعفر سبحانی، در گلزار علی بن جعفر(ع) آن شهر به خاک سپرده شد. روحش شاد.

مرحوم عبدالرحیم عقیقی بخشایشی مترجم کتاب ارجمند لهوف

 

آخرین شب:

شب فرا رسید. حسین(ع) اصحاب خود را جمع نمود و حمد و ثنای خدا را بجای آورد. سپس رو به آنان کرد و فرمود:

«من هیچ اصحابی را صالح تر از اصحاب خود، و هیچ اهل بیتی را نیکوتر و برتر از اهل بیتِ خویش، نمی دانم. خداوند همۀ شما را جزای خیر دهد. اینک شب است و تاریکی آن، شما را در آغوش گرفته است. شما هم آن را برای خود مانند شتر راهواری قرار دهید، هر یک از شما یکی از فرزندانِ اهلِ بیت مرا بگیرید و در این تاریکیِ شب پراکنده شوید و مرا با این لشکر به حال خود بگذارید؛ زیرا آنان به جز من شخص دیگری را نمی خواهند.»

برادران و فرزندانِ حسین(ع) و پسرانِ عبدالله جعفر گفتند: «برای چه تو را بگذاریم و برویم؟ آیا برای این که بعد از تو زنده بمانیم؟! خدا هرگز چنین روزی را قسمتِ ما نکند.»

این سخن را نخست عباس بن علی(ع) گفت و سایرین او را متابعت کردند.

سپس حسین(ع) به سوی فرزندانِ عقیل نگریست و به آنان فرمود: شهادت مُسلم از طرف شما کافی است، من به شما اذن دادم که بروید.

و از طریق دیگر روایت شده است که در آن هنگام برادران و تمام اهل بیتِ حسین(ع) آغاز سخن نمودند و گفتند: «ای پسر پیغمبر! مردم به ما چه می گویند و ما به آنان چه جوابی بدهیم؟ آیا بگوییم که مولا و بزرگ و پسر پیغمبر خود را تنها گذاشتیم و در یاری او تیری به سوی دشمن پرتاب نکردیم و نیزه ای را به کار نگرفتیم و شمشیری نزدیم؟ نه به خدا قسم، از تو دور نمی شویم و با جانِ خود تو را نگهداری می کنیم تا در راه تو کشته شویم و مانند تو به شهادت نائل گردیم. خداوند چهرۀ زندگی را بعد از تو زشت گرداند!»

سپس مُسلم بن عوسَجه برخاست و گفت: « ای پسر پیغمبر! آیا ما تو را تنها بگذاریم و برویم، در صورتی که این همه دشمن تو را احاطه کرده است؟!» نه به خدا قسم چنین عملی امکان پذیر نیست و خداوند زندگی بعد از تو را نصیب من نگرداند، من می جنگم تا نیزۀ خود را در سینۀ دشمنانت بشکنم و شمشیر خود را که در دست دارم بر آنان فرود آورم و اگر هیچ گونه وسیله ای نداشته باشم با سنگ مبارزه می کنم و از تو دور نمی شوم تا با تو بمیرم.»

پس از او سعید بن عبدالله حنفی برخاست و گفت:« نه به خدا قسم ای پسر پیغمبر! ما تو را تنها نمی گذاریم تا خدا گواه باشد که ما وصیّت پیغمبرش محمّد(ص) را دربارۀ تو حفظ کرده ایم، و اگر بدانم که در راه تو کشته می شوم و سپس زنده می گردم و پس از آن زنده زنده می سوزم و بدانم که هفتاد مرتبه با من چنین می شود، از تو دور نمی شوم تا قبل از تو مرگ خویش را ببینم. چگونه در راه تو جانبازی نکنم؟ در صورتی که کشته شدن یک مرتبه بیش نیست و بعد از آن به عزّت و سعادت جاودانی خواهم رسید.»

پس از آن زُهیر بن قین برخاست و گفت: « به خدا سوگند ای پسر پیغمبر! دوست داشتم هزار بار کشته و باز زنده شوم و خداوند تو و برادران و اهل بیت تو را زنده بدارد.»

سپس عدّه ای از اصحاب حسین(ع) سخنانی به همین مضمون عرضه داشتند و گفتند: «جان های ما فدای تو باد، ما تو را با دست ها و صورت های خود حفظ می کنیم و چون کشته شویم تکلیفی را که خداوند به عهدۀ ما گذاشته است انجام داده ایم.»

در همان شب، به محمّد بن بشیر حَضرمی اطلاع دادند که: پسرت در مرز ری اسیر شده است. گفت: « آن را به حساب خداوند می گذارم. به جان خودم قسم، دوست نمی داشتم که فرزندم اسیر شود و من پس از او زنده بمانم. »  

حسین (ع) سخن او را شنید و فرمود: « خدا تو را بیامرزد. من بیعت خود را از تو برداشتم، تو برای رهایی فرزندت اقدام کن ». گفت: « درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو دور شوم». فرمود: «پس این جامه هایی را که از بُرد یَمانی است به فرزندت بده تا در نجاتِ برادر خود، از آن ها استفاده کند ». سپس پنج جامه که هزار دینار ارزش داشت به او عطا فرمود.

راوی می گوید: آن شب را حسین(ع) و یارانش تا صبح گذرانیدند. زمزمۀ مناجات و تضرع آنان شنیده می شد. عده ای در حال رکوع و جمعی در حال سجود و دسته ای ایستاده به عبادت مشغول بودند. در آن شب سی و دو نفر از لشکر عُمر بن سعد خارج شده و به لشکرگاه حسین (ع) پیوستند.[3]

منابع:

1- گلشن ابرار، عباس عبیری، به کوشش پژوهشکدۀ باقرالعلوم (ع)، جلد اول، ص 112 ذیل نام سیّد بن طاووس.

2- لهوف سید بن طاووس همراه فرجام قاتلان امام حسین(ع)، ترجمه و تعریب و تصحیح عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، چاپ چهارم، نوید اسلام، قم، خرداد 1378.

3- همان، ص109 تا 113.

/ 2 نظر / 17 بازدید
احسان

السلام علي الحسين و علي علي بي الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين. درود بر صحابه و ياران امام حسين(ع)

صادق حیدری نیا

جناب عبدلی عزیز هم تحقیقی بود و هم تبلیغی... دو مولفه ای که کمتر در نوشته های آئینی با یکدیگر جمع می شود پیروز باشید