در نکوداشت باستانی پاریزی

وی وقتی علاقۀ مرا به این درس دید، خصوصاً پس از کنفرانسی که دربارۀ امیر کبیر در کلاس ارایه دادم و مورد استقبال واقع شد، از من خواست که درسِ تاریخ را با جدیت و به صورت تخصصی ادامه دهم؛ حال آن که رشتۀ تحصیلی من علوم تجربی بود و اصلاً در دبیرستان کمال رشتۀ علوم انسانی تدریس نمی شد. سال ها گذشت تا دستِ زمانه و اشتیاقم به دانستن تاریخ، مرا به دانشگاه تهران و گروهِ تاریخِ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی کشاند. همان روزهای اولیه سراغ باستانی را گرفتم. او را به من نشان دادند. از دیدنش ذوق زده شدم. درست مانند همان چیزی بود که تصوّر می کردم. مردی که علی رغم پیری، هنوز شقّ و رق راه می رفت، کلاهی شاپو بر سر می گذاشت و عصایی در دست داشت و همیشه با کت و شلوار بود؛ تمیز و مرتّب. کنجکاوی هایم در مورد مسایل تاریخی موجب شد تا کم کم پایم به اتاق کاری اش که با دکتر احسان اشراقی شریک بود، باز شود و پاسخ دهها پرسش و مسأله ای که برایم تا آن روز مجهول مانده بود، بیابم.

 وقتی در دهۀ 70 در دورۀ کارشناسی درس می خواندیم، مدت ها بود که دکتر باستانی سرِ کلاس های دورۀ لیسانس حاضر نمی شد و من به همراه سایر دانشجویان در حسرتِ  تلمذ مستقیم از او بودیم تا این که روزی باخبر شدیم که اساتیدِ دیگر برای حاضر شدن بر سرِ درس دو واحدی و البته اختیاری «حکومت های متقارن» شانه خالی کرده اند و دکتر باستانی پاریزی با فروتنی تمام آن را پذیرفته و از خوش اقبالی، ما به سلکِ شاگردانِ  اُستاد درآمدیم.

استاد باستانی پاریزی آرام سخن می گفت، به همین جهت من جلویِ کلاس درس و در ردیف اوّل می نشستم و با دقت تمام به سخنان و تحلیل های دقیق و عالمانۀ وی گوش می دادم و خدا می داند از آن کلاسِ دو واحدی اختیاری چه بهره ها که نبُردم.

اُستاد متولد دی ماه 1304 بود. خود می گفت در سال زنگاری به دنیا آمده ام؛ سالی که زنگ به گندم ها اُفتاد و این مسأله در یادها ماند و خود مبدأ ثبت تاریخ در دیار ما شد. پنجمین روز از بهار 1393 ناباورانه توسط دوستی که از رابطۀ صمیمانۀ من و اُستاد باخبر بود، اطلاع یافتم که باستانی پاریزی دعوت حق را لبیک گفته و روحش به خُلد برین پر کشیده؛ خبری بَس تأسف بار برای همۀ کسانی که او را درک کرده بودند و صد البته برای مورّخان، تاریخ دوستان و تاریخ ایران.

باستانی مورّخی بزرگ و نکته سنج بود. عمیق ترین تحلیل های تاریخی را به زبانی ساده بیان می کرد، به طوری که همه می توانستند خوشه چینِ خرمنِ دانسته های او باشند. بسیار فروتن و مؤدب بود. با همه مهربان بود و با کسی تندخویی نمی کرد.  هرگز به خودستایی رو نیاورد و دیگران را تحقیر نمی کرد. تمام قد جلوی ملاقات کنندگانش بر می خاست، حتی اگر آنان دانشجویانِ کم سِن و سال و تازه واردی محسوب می شدند که مشتاق دیدار وی و آشنایی با او بودند. با همۀ کسانی که می خواستند با او عکس بگیرند، فروتنانه عکس می گرفت و تازه از آنان تشکر هم می کرد. به کسانی که به دیدنش می آمدند، به رسم یادگاری هدیه می داد؛ کتابی از زیر میز درمی آورد و پس از پرسیدن نام ملاقات کننده با القابِ « دوستِ دانشمند، همکارِ محترم، یارِ صاحبدل و...» برایش در اول کتاب دستخطی می نوشت و آن را امضا کرده، تاریخ ملاقات را ثبت می کرد. حاضر نمی شد برای او مراسم تقدیر و نکوداشت برگزار کنند. بارها با گذاشتن نام تالاری به اسمش در طبقۀ سوم دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران که به همت دانشمند فرزانه جناب دکتر غلامحسین زرگری نژاد صورت گرفت، مخالفت کرد. وقتی نام او را از بلواری در کرمان حذف کردند، با اُفتادگی و خضوعِ تمام  گفته بود که:« از اوّل هم اشتباه کردند اسم مرا روی این خیابان گذاشتند، مگر من برای این مردم چه کردم؟ خیابان و مدرسه و تالار را باید به اسم کسانی بگذارند که برای این مملکت کاری کرده اند؛ کارگری که عرق ریخته یا کشاورزی که چند مَن گندم  عمل آورده؛ ما چه کرده ایم. » با رسانه ها مصاحبه نمی کرد. فقط یک بار در تلویزیون حاضر شد؛ آن هم در برنامۀ وزین« طلوع ماه» به مجری گری « داریوش ارجمند» که خود دانش آموختۀ تاریخ است و از علاقمندان به اُستاد. مقالات علمی می نوشت و آن را برای چاپ غالباً یا به مجلۀ دانشکده یا به بُخارای علی دهباشی یا به روزنامۀ اطلاعاتِ دعایی می داد. همۀ عمرش به مطالعه و تحقیق و تفحص گذشت و در این راه از جادۀ انصاف خارج نشد و قلمش را به تعریف و تمجیدِ بی مورد و تحریفِ حقایق نیالود.روحش شاد و یادش تا ابد گرامی.

روزی خدمتشان بودم و صحبت از دیوانِ شعرشان شد و اشعاری که از ایشان توسط موسیقی دانان اجرا شده. مسلماً یادی هم از یکی از سروده های معروف ایشان شد؛ شعرِ « یاد آن شب که صبا بر سرِ ما گُل می ریخت». این شعر را مرحوم غلامحسین بنان در غمِ فراقِ استادِ مُسلم موسیقی ایران، ابوالحسن خان صبا، خواند. اُستاد فرمودند این شعر را من برای صبا نگفته بودم ولی از دوستان شنیدم که آن را بنان خوانده و چندین بار از رادیو پخش شده و من که آن روزها در کرمان بودم از شنیدن این خبر خوشحال شدم. فرمودند: اتفاقاً یکی از علاقمندان، آن را با خطی خوش نوشته و من چند فتوکپی از آن گرفته ام. سپس یکی از آن ها را از کشوی میز خود بیرون آورد و کنار آن دستخطی نوشت و به اینجانب هدیه داد. این شعر را اُستاد در حدود سال 1323 در پاریز سروده و استاد مهدی خالدی در سال 1336 پس از مرگ صبا بر روی آن آهنگی در دستگاه سه گاه ساخته و غلامحسین بنان آن را با صدای مخملی خود اجرا کرد.


 ابوالحسن خان صبا                            غلامحسین بنان

 همچنین ایشان سرودۀ دیگری دارند که با مطلع« باز شب آمد و شد اول بیداری ها» آغاز می شود و توسط مرحوم استاد محمود محمودی خوانساری در مایۀ دشتی اجرا شده است.

این دو شعر زیبا زبانِ حال بسیاری از شاگردان و دوستداران باستانی پاریزی در فراق و دوری اوست. روانش شاد.

  

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

سر به دامان منت بود و ز شاخِ بادام

بر رُخ چون گُلت آرام صبا گل می‌ریخت

خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت

نسترن خم شده، لعل تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لبِ آب بقا گل می‌ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می‌زدم دست بدان زلفِ دوتا گل می‌ریخت

تو چو خوبانِ بهشتی سوی مه خیره و باد

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو و من از همه جا گل می‌ریخت

*****************

باز شب آمد و شد اول بیداریها

من و سودای دل و فکر گرفتاریها

شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟

که کشیدیم درین مرحله بس خواریها

دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک

حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها

نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند

تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها

سرگذشتی گُنه آلود و حیاتی مغشوش

خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها

کورسوئی نَزَد آخر به حیات ابدی

شمع جانم که فدا شد به وفاداریها

توضیحات عکس از راست: حسین عبدلی و آقایان علیرضا احمدی، گودرز رشتیانی، زنده یاد اُستاد باستانی پاریزی، سید جلال کرابی (زمستان 1377). متأسفانه اسامی خانم ها در خاطرم نیست.

/ 16 نظر / 117 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسام

باتبريك سال نو.مقاله بسيار خوبي بود و متاسف هستيم كه همچين مرد بزرگي در گذشت.

عباسیان

روحش شاد

روحش شاد و یادش گرامی ، و تبریک به مناسبت سال نو ، امیدوارم که سالی پر از برکت و سلامتی به همراه داشته باشید

پوریا

من سعادت این را داشتم که در کنار آقای حسین عبدلی به دیدن استاد رفتیم و حتی توانستم عکس از ایشان نیز بگیرم. خدا رحمتش کند...

با احترام به روح استاد باستانی پاریزی ، وگمنام دفن شدن ایشان حد اقل با شاگردان وی که هم اکنون به استادی رسیده اند با احترام برخورد کنیم تا روح آن استاد بزرگ همیشه شاد باشد

مرتضي

دوست گرامي جناب آقاي عبدلي سلام روز خوش متن زيبايتان را با چشماني نمناك از حس اين كه ديگر استاد در كنارمان نيست و اين حسرت كه قرار بود با استاد درباره مجله دانش بومي ايران گفتگويي داشته باشم(كه متاسفانه اجل مهلت نداد)خواندم. خدايشان بيامرزاد و در فردوس برين جايشان دهاد.

مجید

از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش یادش گرامی و یادش جاویدان[گل]

پیروز

برای شادی روحش صلوات. با تشکر از وبلاگ خوبتان

محمدامين

خدا رحمتش كند.

مهدي

روحش شاد.