امام خراسان از نگاه شهید مزینان

« دستاورد هر کس بدو دستش میسّر است. پس تو می توانی پاکی یا ناپاکی را برگیری. »2

قاتل و مقتول، حاکم و محکوم و ظالم و مظلوم در زیر یک  سقف اند. طواف ضریح، چرخیدن گرد هر دو است. هارون در وسط و امام در کنار، گویا « امامت » را فرا خوانده­اند که به خدمت پیش پای « خلافت » بایستد، که از ایستادن او خلافت برپا ماند.

طوس ولایت کوچکی گرفتار در کویر است. شن ها محاصره اش کرده­اند و صحرا دهان باز کرده تا او را ببلعد. در این جهنّمِ کویر هیچ روییدنی جز تاق و گز، این گیاهان صبور و بی باک، توان روییدن ندارند، تنها چند درخت زهر در باغ « حمیدبن قَحطَبه » وجود دارند که منافق وار به شکل انار و انگور خودنمایی می کنند. دریا دریاشن می بینی. نسیمش، طوفانی است که نمی توان دل به امیدِ نجاتش بست. آرام و خروشش مهلک و جانفرساست. در این کویر خبری از پرنده و چرنده ای نتوان یافت مگر آهویی مضطرب رمیده از گرگ یا پرنده ای که از قافله جا مانده یا راهش را گم کرده و از بد حادثه گذارش به این پهنه خشک و بی آب و علف افتاده. به مثال هر کویری، اینجا جولانگاه خزندگانی است که هر دم رنگ عوض کرده، جامۀ تزویر خود را نو به نو می کنند.

و چون دستِ واقعه، رب النوع « زر » و « زور » ( هارون ) را به این دیار کشانید، « تزویر » را نیز فرا خواند تا این مثلّث شوم دوباره شلّاق خود را بر گُرده مردمانِ پیشانی چروک خوردۀ کویر کارآ تر نوازد.

 

اما این همه ماجرا نیست. اگر خورشید کویر کشنده است خورشید مدینه حیات بخش است. مدینه یک شهر بی شکل گسترده در پهنۀ هستی نیست. اینک مثلّثی از « آزادی، برابری و آگاهی » است. باید این مثلّث را با تثلیت شومشان بپوشانند. باید خورشید مدینه را خاموش کرد. آنها از نور می ترسیدند و گمان می کردند مردمان کویر نیز که چشم ها را با دست سایه می کنند چنین اند ولی غافل، که آنان بدین طریق خورشید را بهتر نظاره می کنند. آنها بر سر راه ایستاده اند تا رسیدن اوّلین شعاع نور را با قلمهای زرّین ثبت کنند. خورشید امامت در طوس طلوع کرد. گرگ از آهو به سبب ضمانت نور درگذشت و آهوی تشنه، خود را از چشمۀ آبی که به اشارت نور جوشیده، سیراب کرد. برکت از زمین روییدن گرفت و ارض طوس مأمن عاشقان گردید. بابِ علم گشوده­ شد و نور، ظلمت را به زاویه کشانید. جلال و جبروت فرعونی در مسیر مصلای عشق شکسته شد. همۀ تن­ها چشم و همۀ اعضا گوش شد تا او را ببینند و از او بشنود.

رسم مردم کویر این است که تاق و گز را از دل خاک بیرون کشند و در تنور افکنند و به آتشِ آن برای خود نان پزند. مگر او را که به این کویر فرا خوانده اند، از کویر نیامده. مگر از نسل صبوران نیست که در برابر ناملایمات و طوفان حوادث، پر طاقت و مقاوم است. پس او را باید از ریشه درآورد و سوزاند. « باید نانی خورد »

پزندگان نان، از ریشه اش کندند و آن آهوی رمیده را از « بستِ » ضامنِ خویش بگرفتند و به دست صیّاد سپردند.

ولی باز آهوان هراسان به « آرامگاه ضامنِ آهو » روی آوردند و  در بست امنیت و ایمان او پناه گرفتند. آرامگاه، پناهگاه توده ها و بست تعقیب شده ها و خانۀ بی خانمان ها و گریزگاه مردم بی پناه و بی سلاح رسته از جور ستمِ ستمگران گشت؛ و بدین صورت این « مشهد »­ شهری بزرگ شد.

بزرگان و حادثه سازان تاریخ در مقابلش به زانو در آمدند و به این مکان برای پناه روی آوردند و از ارادت به نشانۀ خدمتگزاری، هر یک با ایجاد و مرمّت و تجدید بنایی، پیشانی بر خاک آن آستان ساییدند. سلطان محمود غزنوی، سلطان سنجر سلجوقی، شاهرخ شاه مغول، گوهرشاد ملکۀ مغول، باسینقر شاهزادۀ مغول، سلطان ابوسعید، سلطان بابرشاه، شاه عبّاس، نادرشاه، ناصرالدین شاه و ...

امروز بارگاه نورانی و ملکوتیش از هر قصری با شکوه تر و سازمان ها و نظاماتش وسیع و گسترده و خادمان رسمی و افتخاریش بی شمار؛ چرا که « اگر روزگار بتواند بخندد هرگز خدا نیشش را به خنده نگشاید که زادگان احمد قربانی ظلم شدند و شکستۀ زور. » 3

                                                                                                             

منابع

1. با تصرف و تلخیص از متن « خداحافط شهر شهادت » نوشتۀ دکتر علی شریعتی.

2و3. اشعار دِعبِل خُزاعی

/ 3 نظر / 11 بازدید

وبلاگ بسیار خوب و آموزنده ای است . امیدوارم موفق باشید. با تشکر

بنده به خاطر افتتاح این وبلاگ و وجود مطالب سرشار از آموختنی های فرهنگی اسلامی وعلمی معرفتی به شما عزیز فرهیخته تبریک عرض می نماییم.

علی مزینانی

باسلام وعرض ادب در زادگاه شهید مزینان با عنوان شاهدان کویرمنتظر شما گرانمایه هستیم